تبلیغات
مسافران زمان - آخرین شب ساحلی
آسمان یک دست سیاه است،
صدای موج گوش را می نوازد،
خانواده ای دور آتش نشسته اند و از آرامش ساحل لذت می برند،
یک نفر مشغول نواختن گیتار است و عده ای هم ایستاده و به موسیقی دلنواز گیتار گوش می دهند،
کمی آن طرف تر...
جوانی تنها...
با لباسی سراسر سفید،
با صورتی آشفته،
به انتهای دریا خیره است...
انگار او چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند،
شروع به قدم زدن می کند...
به سمت دریا می رود،
بیشتر و بیشتر..
زوجی جوان، اولین شب ساحلی مشترکشان را تجربه می کنند،
کمی بعد...
در ظلمت دریا...
هاله ی سفیدی دیده می شود،
روی آب شناور است..
همه با لبخند هاله ی سفید روی آب را می بینند،
عده ای هم از ریختن زباله در دریا شاکی هستند،
صبح فردا..
صدای آمبولانس عده ای را بیدار می کند،
پسرکی که در ساحل اسب اجاره می داد نزدیک آمبولانس می شود،
بهت زده به جسدی که کنار آمبولانس است نگاه می کند،
پسر جوانی است،
با لباسی سراسر سفید...
این بار رنگ و رویش هم سراسر سفید است...




تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 02:36 ق.ظ | نویسنده : رضا بیات | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.