تبلیغات
مسافران زمان
در دنیای مجازی عاشق می شویم،
اما در دنیای واقعی حس خوب عاشقی را می چشیم،
بدون اینکه حتی یک دیگر را ببینیم،
 در دنیای مجازی یک دیگر را آرام می کنیم،
و در واقعیت حس آرامش بدست می آوریم،
در دنیای مجازی دلمان را می شکنند،
ما در واقعیت اشک می ریزیم،
وقتی عشق حس می شود، وقتی لبخند جاری می شود، وقتی اشک ریخته می شود،
وقتی زندگی در دنیای مجازی جاری است،
این دنیای جدید چندان هم مجازی نیست...




تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 02:37 ق.ظ | نویسنده : رضا بیات | نظرات
آسمان یک دست سیاه است،
صدای موج گوش را می نوازد،
خانواده ای دور آتش نشسته اند و از آرامش ساحل لذت می برند،
یک نفر مشغول نواختن گیتار است و عده ای هم ایستاده و به موسیقی دلنواز گیتار گوش می دهند،
کمی آن طرف تر...
جوانی تنها...
با لباسی سراسر سفید،
با صورتی آشفته،
به انتهای دریا خیره است...
انگار او چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند،
شروع به قدم زدن می کند...
به سمت دریا می رود،
بیشتر و بیشتر..
زوجی جوان، اولین شب ساحلی مشترکشان را تجربه می کنند،
کمی بعد...
در ظلمت دریا...
هاله ی سفیدی دیده می شود،
روی آب شناور است..
همه با لبخند هاله ی سفید روی آب را می بینند،
عده ای هم از ریختن زباله در دریا شاکی هستند،
صبح فردا..
صدای آمبولانس عده ای را بیدار می کند،
پسرکی که در ساحل اسب اجاره می داد نزدیک آمبولانس می شود،
بهت زده به جسدی که کنار آمبولانس است نگاه می کند،
پسر جوانی است،
با لباسی سراسر سفید...
این بار رنگ و رویش هم سراسر سفید است...




تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 02:36 ق.ظ | نویسنده : رضا بیات | نظرات
سخت است..
هر جا که می روی،
هر چه که می بینی،
هر چه که می شنوی،
یادی از او باشد،
تنها جایی که خاطره مشترکی نداشته اید، خانه است
در خانه می مانی،
و اولین موضوعی که برای فکر کردن به ذهنت می رسد،
مرور خاطراتت با اوست،
پس به کجا باید پناه برد؟
چگونه از این عذاب فراموش نشدنی باید جدا شد؟
خوابی هر چند کوتاه را ترجیح میدهی،
شاید...
وقتی بیدار شدی،
اثری از او نباشد...




تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 02:35 ق.ظ | نویسنده : رضا بیات | نظرات
نمی دانم 
چند وقت است
که گم شدن را یاد گرفته ام
حس خوبی است
باور کن
می توانی
خودت را برداری
ببری لای شب بو ها
چشم باز کنی
ببینی
چقدر آسمان 
به زمین نزدیک است
آنقدر که می توانی چند شاخه از آسمان برداری
برگردی و حتی ماه نفهمد
که چند شاخه از شب بو ها را به خورشید داده ای
بعد برگردی و حتی خورشید نفهمد
که نیستی و زمان آنقدر جلو رفته باشد
که پلک بزنی و ببینی همین دیروز بود که فکر می کردی همه تو را می بینند
و آنقدر بخندی
که حس خوب گم شدن را درک کنی
چشمهایت را برای همیشه ببندی
نمی دانم 
چند وقت است که میدانی
گم شدن
با انسان بودن
فرقی ندارد
کافی است که باور کنی!
میلاد ماهیار



تاریخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : میلاد ماهیار | نظرات

احساس عریان بودن دارم

اما هرچه می پوشم رفع نمی شود

انگار تنم لباس خاصی می طلبد

لباسی از جنس آغوش...

به اطرافم که نگاه می کنم، پر است از این نوع لباس!

اطرافم پر از آغوش است

اما چرا "آب در کوزه و من تشنه لب می گردم"

گمانم جنس این آغوش ها با تنم سازگار نیست

جنس همه آن ها یک چیز است...

هوس

شاید آغوش هم نوع و هم جنس خودم هوس آلود نباشد

اما...

چه کنم که هم جنس از نظر من یک چیز و از نظر بقیه چیز دیگر است

تصمیم می گیرم همان حس عریان بودن و خلاء را تحمل کنم

اما چقدر سخت است

که مسائل عادی و پیش پا افتاده دیگران

بزرگ ترین آرزو و حسرتت باشد



تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 05:24 ب.ظ | نویسنده : رضا بیات | نظرات

اول یک جمله بگویم

راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگها را هم می‌بوسم
کلمه‌ها را
کتاب‌ها را
آدم‌ها را 

دارم دیوانه می‌شوم از حلول
از میل حلول در هر چه هست در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه
و هی فکر می‌کنم
مخصوصا به تو فکر می‌کنم
آنقدر فکر می‌کنم
که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم

به تو فکر می‌کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید
به تو فکر می‌کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح و مثل واژه به شعر

به تو فکر می‌کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت
به تو فکر می‌کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و مثل زندان به زندگی

به تو فکر می‌کنم
مثل برهنگی به لمس و تن به شست و شو
به تو فکر می‌کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه و پسین به پروانه
به تو فکر می‌کنم
مثل آسمان به ستاره و ستاره به شب

به تو فکر می‌کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف
همین
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف آخر بود

حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش

سید علی صالحی


تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 05:42 ق.ظ | نویسنده : شهرام | نظرات
گرد هم آمدیم از اتفاقی که برای هر کدام مان نشانه ای به همراه داشت.
برای من نشانه آن ادامه دادن راه انتخابی ام بود.
 امیدوارم کشتی آرزو های تان در ساحل خوشبختی لنگر اندازد.   

در ادامه شعری به یادگار از "فریدون مشیری" می نویسم :


از دل و دیده، گرامی تر هم 
آیا هست؟
-دست،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر:
           دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدر تر است.

هرچه حاصل کنی از دنیا،
دستاوردست
هرچه اسباب جهان باشد،در روی زمین،
دست دارد همه را زیر  نگین!
سلطنت را که شنیده ست چنین؟

*
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه دلبستگی من با اوست.

*
در فرو بسته ترین دشواری،
در گران بار ترین نومیدی،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم:
-هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست!
بیستون را یاد آر،
دست هایت را بسپاربه کار،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بر دارد!
*
(....)




تاریخ : یکشنبه 3 آبان 1394 | 07:09 ب.ظ | نویسنده : موژان تقوی | دیدگاه ها
گاهی در زندگی اتفاقات غیر منتظره ای رخ می دهد. اتفاقاتی که گاه خوشحالت میکند و گاه ناراحت. نمی دانی دقیقا خوب است یا بد. گاهی برای یک لحظه خوشحالت می کند و بعدها میفهمی آن خوشحالی ارزش حال بد الآنت را نداشت. و گاهی هم ابتدا ناراحت می شوی و بعدها میفهمی که آن ناراحتی بی حکمت نبوده.
گاهی اتفاقات باعث از دست دادن می شود، گاهی باعث به دست آوردن.
گاهی باعث شکست و گاهی باعث پیروزی.
گاهی باعث قطع یک رابطه، و گاهی باعث آشنایی
آشنایی با کسانی که وقتی کنارشان هستی احساس خوبی داری
احساس درک شدن... احساس احترام...
بخصوص اگر در شرایطی باشی که این درک برایت اصلا در جامعه وجود نداشته باشد.
معمولا اگر اتفاق، اتفاق خوبی باشد، از بانی آن تشکر می کنند. پس متشکرم از ماشین زمان! که باعث شد برایم یادآوری شود که در دنیا انسان های خوب و فهیم کم نیست.
متشکرم که به من روحیه داد، تا همچنان استوار راهم را ادامه دهم. اما با یک فرق اساسی نسبت به گذشته.
این بار با دوستانی گرانقدر...



تاریخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 05:45 ب.ظ | نویسنده : رضا بیات | نظرات
امروز بود یا ده سال قبل
فرقی نداشت
همه چیز فقط با یک مسابقه شروع شد
بیشتر از پنج هزار نفر حداقل برای یک لحظه به ده سال پیش برگشتند
خیلی ها در گذشته گم شدند
و خیلی ها ارزش حال و آینده را پیدا کردند

یکی از این ارزش ها دوستی بود، دوستی ای که با جمعی از برندگان رویداد میهن بلاگ و تیم میهن بلاگ شکل گرفت.

پس به یاد سهراب برای آغاز با ویرایش شعرش به نفع خودمان می نویسم:

به تماشا سوگند
و به آغاز زمان
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در ساعت
بی قفس مانده هنوز



تاریخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : مسافر زمان | نظرات
باید بگویم که گاهی، در یک روز که هوا مثل هر روز است و هیچ یادت نمیاد که در جایی در پس توی زمان چه دانه ای کاشته ای، یکهو می زند تلفنت  زنگ می زند که پاشو بیا تهران و برنده شدی. و بعد یک سری دوست پیدا می کنی که کلی برای خودشان همچین خفنن اند که همه چیز های مضحک زندگی را فراموش می کنی و امید در دلت ریشه می کند.
می خواهم بگویم : همیشه منتظر این باشید که زندگی، غافلگیرتان خواهد کرد.
و سلام.


تاریخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : رضا برزگر | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.